آخرین اخبار : 

تلخیصی از بیوگرافی اداری نویسنده

photo_2017-06-24_11-19-01

انتقادی :

 

 قبلا به دلایلی عرض شد اگر عمری یا قلمی باقی بود بیوگرافی مختصری از خود تقدیمخواهد شد ، کاری که تا بحال نکرده و مایل به بیان آنهم نمیباشم اما ظاهرا مجبورم ( چرا اجبار ؟ عرض خواهم کرد ) و خوشبختانه چون قانون منع به کار گیری بازنشستگان هم تصویب و اجرا شده دیگر کسی نمیتواند بگوید بیان این موضوع برای سهم خواهی و بالا رفتن از پله های مناصب اداری میباشد ، خصوصا که در دوران اشتغال تا اسفند ۸۰ که بازنشسته شدم به اینگونه حربه ها دست نیازیدم چرا که با شناختی که از خود داشته و دارم میدانستم اگر مسؤلیتی داشته باشم نهایتا جنازه ام را از پشت میز کارم پیدا میکنند چون مسؤلیت را ( درست یا غلط )  بر هر چیزی حتی خانواده ارجح میدانستم . در این بیوگرافی فقط  قسمتی از دوران قبل از انقلاب صحبت خواهد شد ، شاید بعضی از آنانی که زیر پرچم اسلام و عکس امام و رهبری فریاد وا اسلاما میزنند و ، چون به خلوت میرسند آن کارِ دیگر میکنند ،  خجالت بکشند و از اینهمه بی حرمتی عملی به خونهای پاکی که برای بهروزی و رستگاری این ملت شریف و صبور و نجیب بر زمین ریخته شده شرم کنند .

enteghady.ir  در سال ۹۳ و تقریبا همزمان با انتشار نوشته هایش در هفته نامه وزین آینه رفسنجان ، ( که به حق این هفته نامه نشان داد آئینه تمام نمای چشم و گوش ملتست و با وجودی که خود طرفدار پروپاقرص اصلاح طلبان میباشد با سعه صدر و بزرگواری شدیدترین انتقادات علیه همین طیف اصلاح طلب را هم منتشر نمود . و با وجودی که از ۳۰ بهمن فوق الذکر تا کنون حتی یکبار از مسولین عزیز هفته نامه سوال نکردم چرا ابتدا آدرس سایت حذف شد و سپس قطع چاپ مطالب انتقادی ،  احساسم میگفت ایکاش اینها نتیجه تصمیم خود نشریه بود که در اینصورت هیچ حرفی برای گفتن نداشتم چون این از حقوق مسلم نشریه هست ولی چه کنم که همان احساس نهیب میزد از ناحیه دیگری هفته نامه برای قطع همکاری با این منتقد تحت فشار قرار گرفته است و به دنبال آن باید منتظر فیلتر سایت enteghady.ir  هم بود که با طی تمام مراحل قانونی مجوز دریافت نموده است  . ) بلکه از اوایل دهه ۶۰ این قلم مینویسد و فریاد میزند و چیزهایی گفته است که امروز جسته و گریخته از زبان این و آن میشنویم . همیشه در محافل خصوصی یا فضای مجازی از آزادی بیان ، به شرطی که توطئه ای پشت آن نباشد گفته و مدعی بوده ام ولی امروز یکی از نگرانیهایم اینست وضعیتی پیش بیاید که از روی سرزنش بشنوم « اینهم آزادی بیانی که میگفتی وجود دارد » . گاهی فکر میکنم آیا آنانی که پشت به وطن و سرزمین آباواجدادی خود میکنند همه شیفته غرب یا جاسوس یا بی بندوبار هستند و یا اولویت اولشان کشف حجابست و یا خریداری برای ایده های خود ندیده و به دنبال رشد و توسعه هوش و استعداد خویشند ؟  . ولی شاید در این بین گروهی هم هستند که اهل گفتن و نقد و سرودن هم هستند که ما با تنگ نظری مانع تحقق آیه ۱۸ سوره مبارکه زمر میشویم . درست است که همواره رویشها و ریزشهایی داشته و داریم و خواهیم داشت اما در این ریزشها آیا همه تقصیرها متوجه فردست و ما هیچ مسؤلیتی نداریم و در یوم الحساب مواخذه نخواهیم شد ؟ . از مقدمه ای که میتواند کشدارتر از متن باشد بگذریم و به اصل مطلب بپردازیم .

حقیر هرگز خود را یک مذهبی دو آتشه یا حزب اللهی یا انقلابی ندانسته و نمیدانم و معتقدم اگر چنین ادعایی داشته باشم موجبات کسرِ شأن این عزیزان خواهم شد چرا که روسیاهی گنهکارم که بدتر از خود سراغ ندارم . و اگر از امور مذهبی و انقلابی صحبت میکنم دلیل بر ادعایی نیست بلکه امروز میفهمم لطفی از سوی خدا بوده که بیش از این شرمنده اش نباشم .

پس از اتمام کارشناسی اقتصاد در هفت تِرم از دانشگاهی که امروز شهید بهشتی نامیده میشود و سپس طی دوران خدمت نظام با درجه ستوان دومی در یکی از مراکز استانهای غربی ، در ۱۰ اردبهشت ۵۲ که این ایام چهل و ششمین سالگرد آنست   بعنوان کارشناس دفتر برنامه ریزی اقتصادی ذوب آهن مشغول به کار شدم  .

با وجود حقوق خوب پس از چند ماه متوجه شدم روحیه من با کار در محیط صنعتی تطابق ندارد و مترصد بودم موقعیتی پیش بیاید تا شغل مورد علاقه ام که مدیریتی بود را پیش بگیرم تا اینکه در سال ۵۴ یک آگهی در روزنامه دیدم که نهادی به نام « برنامه حمایت از خانواده های بی سرپرست » ( زیر بنای بهزیستی امروز )  برای تاسیس و مدیریت تشکیلاتش در شهرستانها نیرو جذب میکند . منهم ثبت نام کردم و بدون اینکه منتظر نتیجه امتحان باشم از ذوب آهن استعفا نمودم و پس از مدتی با انتشار اسامی قبول شده ها متوجه قبولی خود شده و در یک دوره آموزشی تئوری و عملی حدودا چهار ماهه در تهران شرکت و پس از طی این دوره باید شهر مورد نظر خود را انتخاب مینمودم که منهم با توجه به سکونت خانواده ام در رفسنجان این شهر را انتخاب نمودم .

در اینجا خود را موظف میدانم از مدیریت این تشکیلات که فردی مدیر و مدبر و بسیار آگاه و توانا در این حیطه بودند یعنی جناب آقای دکتر حسین سرکشیک یاد نمایم ، فردی که در دوران اوج قدرت نمایی رژیم و با وجودی که با یک واسطه اداری به اشرف و بواسطه او به شاه وصل میشد ، اما من ندیدم در هیچ سمینار و جلسه ای که چند سال با ایشان داشتیم حتی یکبار جلسات را بدون نام و یاد خدا شروع نمایند ، بر خلاف روش رایج که شروع جلسات با نام شاه و القابش بود .

photo_2017-11-13_06-40-51     

در اسفند ۵۴ برای محل کار ساختمانی مناسب در خیابان آذر کوچه برق سابق اجاره و پس از اطلاع به تهران تجهیزات اداری ارسال و کار عملا شروع شد . در هفته های اول کار پس از پرس و جویی برای شناخت افراد معتمد مردم عده ای شناسائی و برنامه به ایشان معرفی شد از جمله این افراد مرحوم حجت الاسلام حاج شیخ عباس پور محمدی بودند که راس قرار در محل کار حاضر و پس آشنایی با اهداف برنامه حمایت از خانواده های بی سرپرست آنر تائید و ابراز لطف و محبت نمودند .

کار من در رفسنجان حدود کمتر از پنج ماه بیشتر طول نکشید چرا که بعد از برگزاری جشن سالگرد برنامه حمایت از خانواده های بی سرپرست در ۲۵ تیر ۵۵ ( که سالگرد بهزیستی هم در همین تاریخست ) از تهران با من تماس گرفتند که به آنجا بروم و پس از رفتن شنیدم که واحد شهر همدان که یکی از اولین واحدهای تاسیس شده در کشور در بدو تاسیس این نهاد در حدود ۵ سال قبل بوده با مشکلاتی روبروست و نظر مدیریت اینست که من میتوانم آنجا را اصلاح و اداره نمایم و اگر موافقم این مسؤلیت را بپذیرم .

تصور من از این انتخاب از سوی جناب سرکشیک این بود که اولا در دوران آموزشی به شناختی رسیده بودند ثانیا در زمان کوتاه ۵ ماهه خدمت در رفسنجان با جلب حمایت و اعتماد مردم خصوصا افراد خیر و نیکوکار که نام نمیبرم چون ممکنست راضی نباشند ،  واحد تازه تاسیس رفسنجان بدلیل تلاش و سخت کوشی همکاران مورد توجه خاص قرار گرفته بود .

پس از شنیدن این پیشنهاد با توجه به انگیزه قوی کار که در خود سراغ داشتم بدون مشورت با خانواده و حتی بدون هیچگونه شناختی از فرهنگ و اوضاع اجتماعی همدان قبول کردم و روز بعد با هواپیمای کوچکی که از تهران به همدان میرفت به این شهر زیبا رفته و مستقیما در محل کار حاضر و کارم را شروع نمودم . 

پس از استقرار و در مراحل آشنایی با بافت اداری همدان و مسؤلینش متوجه شدم دو تن از مدیران همدان رگ و ریشه ای از استان کرمان و شهر رفسنجان دارند یکی فرماندار همدان جناب آقای نقیب زاده که اصالتا اهل شهربابک بودند و دیگری آقای چوبک که قبل از شهرداری همدان شهردار رفسنجان بودند . این عزیزان در ارتباط هایی که داشتیم بسیار ابراز لطف و محبت داشتند و اگر تقاضایی از ایشان میشد بی پاسخ نمیگذاشتند .

چون صحبت از تقاضا شد برای جلوگیری از هر گونه سوء تفاهم باید یکی از خصلتهای بدِ ؟! خود را که هنوز هم دارم خدمتتان عرض کنم . بیاد نمی آورم هرگز از آشنایانی که در مناصب اداری داشته ام تقاضائی شخصی کرده باشم از قبیل گرفتن مسؤلیت و غیره ( نمونه هایی عرض میشود تا خواننده متوجه شود تفاوت ره از کجاست تا به کجا  . اولین آن نسبت دور فامیلی با مرحوم آیت ا… هاشمیان امام جمعه فقید رفسنجان ، دیگری مرحوم حجت الاسلام حاج شیخ عباس پور محمدی که قبلا عرض شد که اگر اندکی ضعف شخصیتی وجود میداشت میشد از این ارتباطات کیسه ها دوخت ، و یا آشنایی با مرحوم حاج علی آقا حسینی و بعدا با پسرشان آقای دکتر سید محمد حسینی وزیر اسبق ارشاد و عموی ایشان و یا آیت ا…محفوظی که برای رفسنجانیها شناخته شده هستند و با سالها عضویت در مجلس خبرگان رهبری و عضویت در جامعه مدرسین حوزه علمیه قم  و یا فامیلی نزدیک با وکیل آقای خاتمی رئیس جمهور اسبق و همچنین آقای عارف یا خانواده های شهدایی از دوستان یا بستگان همسر و فامیلهای نزدیک سپاهی و حتی شهردار فعلی رفسنجان جناب عظیمی نژاد با یک واسطه یا موقوفه حاج باقر و عزیزانی که در زمان مسولیت قبل از انقلاب در همدان با آنها ارتباط داشته ام که اگر لطف خدا و اندکی ترس از او نبود معلوم نبود چه ها میکردم. حال که حرف بدین جا کشیده شد اجازه میخواهم یکی دیگر از خصوصیات بدِ خود را هم بگویم که اصولا وقتی یکی از آشنایان به مقام و منصبی میرسد اگر قبلا هم مراوداتی داشته ایم آنرا به حد اقل رسانده یا قطع کرده ام تا در پیشگاه وجدانم و خدای تبارک و تعالی آرامش داشته باشم که هرگز به دنبال سوء استفاده شخصی از موقعیتی نبوده ام و به آنچه او داده است قانع بوده ام و اگر مسولیتی بمن داده میشود نباید منت یا تقاضای سوء استفاده پشت آن باشد چرا که آن مسؤلیت را لطف خدا و ناشی از توانائیهای مدیریتی که او داده است میدانم و اگر انزوا و بی مسؤلیتی تحمیل میشود هرگز ناراحت نمیشوم چرا که آنرا هم لطف خدا برای چند گام دور ماندن از آتش اعمال دانسته مضافا که یقین دارم ضرر اصلی در اینگونه موارد به خودشان بر میگردد که اولا از خدمات صادقانه ای به جامعه هدف محروم شده اند ثانیا در یوم الحساب باید جوابگو باشند  و اصولا تقاضای شخصی در اینگونه امور را دون شان و شخصیت خود میدانم و اگر مسولی پیدا شود که مدعی باشد این حقیر چنین تقاضاهایی از او در ۶۰ سال گذشته داشته ام جایزه دارد . ) .

چند مورد از رفتارهای اداری و مدیریتی خود را بدون رعایت زمان وقوع خدمتتان عرض میکنم .

حدود یکسال قبل از پیروزی انقلاب برنامه حمایت به حالت استانی درآمد به این معنی که قبلا هر شهرستان مستقیما با تهران در تماس بود و بعد از استانی شدن ، امور شهرستانها توسط مرکز استان و تحت مدیریت مسول استان اداره میشد . قبل از استانی شدن یک دوره مدیریتی در تهران برای افراد مورد نظر برگزار شد و پس از پایان دوره آموزشی ،  مسؤلیت برنامه حمایت در استان همدان به اینجانب سپرده شد .در این ایام چند نکته قابل ذکرست .

یکی شرکت پرسنل در تظاهرات . همکارانِ آنروز ، امروز میگویند ما به بهانه مرخصی ساعتی در تظاهرات شرکت میکردیم ولی در صحبتهای بین خودمان یقین داشتیم و میگفتیم آقای نقش بند میداند ما در تظاهرات شرکت میکنیم اما بروی خودش نمیآورد . حتی یکبار مسول برنامه در یکی از شهرستانهای استان همدان برای کسب تکلیف با من تماس گرفت که فلان کارمند در تظاهرات شرکت میکند تکلیف چیست ؟ که قریب به مضمون صریحا گفتم ما به اعتقادات همکاران کاری نداریم و اگر چنین کاری میکنند با رعایت مقررات اداری و گرفتن مرخصی و لطمه وارد نشدن به کار و ارباب رجوع اشکالی ندارد . مورد دیگر جذب نیرو بود . ما اجازه جذب  نیروی خانم برای دفتر مسول استان داشتیم . در همان زمانها همسرم دانشگاه را به اتمام رسانده و مدرکش را گرفته بود و بفکر اشتغال در اداره ای بود . بوی پیشنهاد کردم ما که به نیروی جدید نیاز داریم اگر مایلی بیا آزمایشی مدتی کار کن اگر راضی بودی استخدامت کنم . پذیرفت و کار را شروع کرد ولی پس از حدود یکماه گفت نمیآیم وقتی پرسیدم آیا کارت را نمی پسندی  گفت نه من با تو نمیتوانم کار کنم ( منظورش سختگیری بیشتر از بقیه و عدم قائل شدن تسهیلات بیش از دیگران و….. بود . قابل توجه آقا زاده ها و باند بازها و غیره ) . که جایی دیگر شغل درخوری برایش پیدا شد و مشغول به کار گردید . با منتفی شدن استخدامِ همسرم آگهی استخدام در روزنامه دادم . آنانی که نمیدانند از کسانی که میدانند بپرسند وضعیت ادارات آنزمان عموما چگونه بود و صفهایی که برای استخدام تشکیل میشد حرف اول را در تائید شدن چه تیپ و پوشش و لباس و رفتار و ادبیاتی  میزد ، و صف مراجعه کنندگان به ما هم بی بهره از این صفات نبود .

سرتان را بدرد نمیآورم ، نهایتا و شخصا پس از مصاحبه با مراجعه کنندگان خانمی محجبه را استخدام کردم که متاهل بود با یک فرزند پسر . همسر ایشان سالها بعد  متوجه شدم از مبارزین انقلابی همدان بودند ، کسی که بعد از انقلاب سالها فرماندار همدان و چند سال فرماندار محلات و مدتی معاون وزیر علوم در امور دانشجویان خارج از کشور بودند بنام جناب حاج محمد جواد هاشمی فرا . ایشان دو سال قبل در چنین روزی در ۲۴ اردیبهشت ۹۶ پس از تحمل یک دوره بیماری سخت و دردناک به رحمت خدا رفتند . روحشان شاد و رحمت الهی شامل حالشان باد . ایشان از مدیرانی بودند که جز به کار و انجام مسؤلیت نمی اندیشیدند و به شدت مقید به حلال و حرام بودند . در طول این سالها دو بار در سفر به همدان که یکبار شخصی بود و یکبار ماموریت اداری همچنین یکبار در سفر به محلات موفق به زیارتشان نشدم چون در سفر بودند ولی به لطف خدا در روزهای پایانی عمر با برکتشان وقتی متوجه بیماری ایشان شدم این سعادت را داشتم که به اتفاق خانواده به همدان رفته و چند روزی در محضر این عزیز باشیم . چند روز پس از بازگشت حال ایشان بدتر میشود و در تهران بستری میشوند که برای ملاقات به تهران میروم و در چنین روزی دعوت حق را لبیک میگویند . و آن پسر کوچولوی یکی دو ساله ایشان که گاهی با مامانش به اداره میآمد امروز ازمدیران داخلی یکی از رسانه های فراگیر میباشد که خدا حفظش کند .

photo_۲۰۱۷-۰۶-۰۱_۱۸-۵۴-۳۴ photo_۲۰۱۷-۰۶-۰۸_۲۰-۴۰-۳۹q photo_۲۰۱۷-۰۵-۲۳_۱۱-۱۱-۲۱qq photo_۲۰۱۷-۰۶-۱۹_۱۵-۱۶-۵۰ 445302159_324981 445413585_328094

لازمست از باب « من لم یشکرالمخلوق لم یشکرالخالق »  عرض کنم این عزیز سفر کرده خدمتی بی منت اما بزرگ  به این حقیر و خانواده ام  کرد که تا عمر دارم خود را مدیونش میدانم ، خدمتی که هرگز فرصت جبرانش پیش نیامد و حتی زمانی که حضورا تشکر کردم از باب بزرگواری و اینکه کاری نکرده ام بحث را عوض کرد . در این مورد چیزی که میتوانم بگویم آنکه سالها پیش نیاز به تحقیق از موردی در مسکو داشتم که آن بزرگوار پس از شنیدن ، فرصتی خواست و پس از حدود دو سه هفته نتیجه را بمن خبر داد و حتی در ملاقات حضوری حاضر نشد به این سوالم جواب دهد که آیا برای این تحقیق خودش به مسکو رفته یا از طریق دیگری به نتیجه رسیده است.  

یکی از مسؤلیتهایی که در همدان داشتم و ایضا در رفسنجان ،  معرفی برنامه حمایت به مردم و جلب اعتماد واقعی ایشان بود . در همدان متوجه شدم خانم محترمی که خدا رحمتشان کند مدتها قبل از من به واحد حمایت رفت و آمد دارند بعنوان یک علاقمند به فعالیتهای اجتماعی و امور خیر و کمک به نیازمندان ولی ظاهرا بهر دلیل مورد توجه قرار نگرفته اند . پس از استقرار و چند جلسه صحبت متوجه تواناییهای ایشان در راه هدف گردیده و همکاری خوبی را شروع کردیم . بعدها احتمال دادم آنچه موجب گردیده قبلا از ظرفیتهای ایشان استفاده نشود شاید قبل از هر چیز وابستگی خانوادگی ایشان بوده است . نام این خانم پا به سن گذاشته در زمان مسولیتم در همدان سرکار خانم معصومه انواری فرزند مرحوم حجت الاسلام انواری بود که سالها قبل از رفتن من به همدان فوت کرده بودند اما مرحوم مادر ایشان را دیده بودم که در همان ایام مسولیتم در همدان برحمت خدا رفتند  ، و خانم معصومه انواری به اظهار خودشان خاله مرحوم آیت ا… محی الدین انواری بودند که در ترور منصور همکاری داشتند و توسط رژیم به اعدام محکوم که  با دخالت و تهدید رژیم توسط مرجع عالیقدر آنزمان مرحوم حضرت آیت … حکیم ، حکم به حبس ابد تقلیل یافت و ایشان در زمان پیروزی انقلاب از زندان رهایی یافتند و سالها از طرف حضرت امام ( ره ) مصدر اموری در کشور بودند و چند سال قبل فوت نمودند .

یکی از خدمات ارزنده ای که با همکاری خانم انواری و دیگر همکاران عزیزم که جا دارد در اینجا از فرد فردشان تشکر ویژه داشته باشم انجام شد تشکیل گروههای نیکوکاری در امور مختلف و مبتلابه خانواده های بی سرپرست تحت حمایت بود از قبیل پزشکی دارویی پرستاری و بیمارستانی ،  فرهنگی و آموزشی ، کمکهای مالی و ایجاد اشتغال و در نهایت بازتوانی خانواده ها . لازمست عرض کنم تحت مدیریت و آموزشهای جناب سرکشیک و همکارانشان یاد گرفتیم چگونه جلب اعتماد مردم خیر و نیکوکار بنمائیم لذا از نظر انواع کمکها خصوصا مالی روز بروز بهتر میشد تا جایی که در اواخر سال ۵۶ یا اوایل ۵۷ ( تردید از حافظه من هست ) به مرکز گفتم لازم نیست برای خانواده ها فعلا بودجه بفرستید چون مردم همدان بودجه مورد نیاز را تامین میکنند ، ضمن اینکه یقین داشتم این بودجه حیف و میل نمیشود و در جای واجبتری مصرف خواهد شد .

photo_2017-11-13_06-41-06

نام پر آوازه مرحوم آیت الله معصومی مشهور به آخوند ملا علی همدانی برای بسیاری شناخته شده هست .

IMG01510671 ایشان مغضوب رژیم و یکی از فرزندانشان هم توسط رژیم به شهادت رسیده بود . یکی از سعادتهایی که داشتم این بود که بواسطه خانم انواری و همراه با ایشان  اجازه ملاقات دادند که برنامه را خدمتشان معرفی و ایشان با ابراز لطف و محبت و ارشاد و راهنمائی دعا فرمودند . بعدا هم طی نامه ای مراتب را به تهران گزارش کردم که احتمالا نسخه ای از آن نامه را بروی کاغذ مارکدار اداری همان دوره داشته باشم . تا زمانی که من در همدان بودم چه بعنوان مسؤل برنامه حمایت در شهر همدان و چه بعنوان مسؤل برنامه حمایت در استان همدان ، همکاری با خانم معصومه انواری هم ادامه داشت و لازمست بگویم ایشان آنقدر مشتاق خدمت به خانواده های بی سرپرست بودند که اگر نیمه شبی در زمستان سرد و طاقت فرسای همدان متوجه میشدند خانواده ای بیمار و نیاز به کمک  دارد با وجود مشکل جسمی که خودشان داشتند  به منزلش مراجعه و کمکش میکردند  کاری  که منِ مسؤلِ حقوق بگیر شاید انجام نمیدادم .   گفتنیست بیاد ندارم در زمان مسؤلیتم چه در رفسنجان یا همدان ارباب رجوعی وارد اتاقم شده باشد که جلو پایش بلند نشده و دست بروی سینه نگذاشته و دعوت به نشستنش نکرده باشم  .  در سال ۷۳ در زمانی که بعنوان مسؤل یک تیم بازرسی از بهزیستی استان سیستان و بلوچستان به آنجا رفته بودم خانواده خبر دادند که خانم انواری برای دیدار برفسنجان آمده اند که تلفنی با ایشان صحبت و خواهش کردم تا برگشت من در رفسنجان بمانند که سعادت دیدار ایشان را داشته باشم که چنین هم شد و این آخرین دیدار ما بود چون در سال ۷۵ ( اگر اشتباه نکنم ) خبر درگذشت ایشان را شنیدم که خدا رحمتشان کند .

دو مورد دیگر از اموری که انجام شد و پس از پیروزی انقلاب میتوانست زمینه سوء استفاده و فریاد انا شریک قرار گیرد عبارتند از :

اولی در آذر ۵۷ پس از اینکه مرحوم حضرت آیت ا… شهید مدنی به نمایندگی از طرف حضرت امام ( ره )  به همدان آمدند خدمتشان مشرف و مراتب همبستگی را کتبا خدمتشان تقدیم نمودم ( احتمالا نسخه ای از آنرا هنوز داشته باشم )  که حقیر و همکاران را ارشاد و دعا فرمودند .

download

و دوم ،  در ۱۲ بهمن ۵۷ پس از ورود حضرت امام ( ره ) به میهن که قسمتی از گزارش تصویری آنرا غیر از تهران فقط ما ساکنین همدان میتوانستیم ببینیم ،  پیام تبریکی به آقای حاجیلو نماینده کیهان در همدان دادم با سفارش مؤکد مبنی بر چاپ سریع آن که تا دو سه روز متوجه شدم از چاپش خبری نیست و پس از یک بگو مگوی شدید تلفنی با ایشان بالاخره در صفحه اول کیهان مورخ ۱۷ بهمن ۵۷ چاپ گردید با عنوان « مقدمت مبارک ای ابر مرد تاریخ ای امام خمینی » با امضاء کارکنان برنامه حمایت از خانواده های بی سرپرست استان همدان . در این پیام تبریک برای اولین بار اصطلاحاتی خطاب به امام ( ره ) بیان گردیده است . اجازه دهید یک مورد جزئی و کم اهمیت هم از صرفه در اموال عمومی خدمتتان عرض کنم شاید مشتی نمونه خروار باشد . رسم بود آنموقع بروی تمام میزهای اداری تقویم رومیزی بود دارای ۳۶۵ برگ . در پایان سال معمولا این اوراق کاربردی نداشت و راهی سطل زباله میشد اما در هرجا که مسؤلیت داشتم کسی اجازه چنین کاری نداشت و همه پرسنل در سال بعد از این اوراق بعنوان پیش نویس استفاده میکردیم که مقدار زیادی در مصرف کاغذ صرفه جوئی میشد .

 در اوایل ۵۸ به تقاضای شخصی به کرمان منتقل شدم با عنوان کارشناس ( هنوز بهزیستی تشکیل نشده بود و همان برنامه حمایت از خانواده های بی سرپرست بود  البته به من گفته شد پست مسؤلیت استان کرمان خالی نیست و منهم چون کیسه ای برای چنین پستهایی ندوخته و شان و ارزش خود را در این عناوین ، و مدیریت را ارث پدری نمیدانستم  ،  گفتم هر پستی خالی دارید برایم حکم بزنید که کارشناسی زدند و کارم را شروع کردم در کرمان و پس از مدت کوتاهی بدلیل جدایی مسؤل استان واحد حمایت از این برنامه ، با حفظ سمت مسؤلیت این برنامه در استانهای کرمان و هرمزگان توامان به حقیر واگذار شد تا زمانی که بهزیستی تشکیل شد و …. 

حال اگر قرارست این قلم که از مو باریکترست شکسته شود بگذار شکسته شود که گرچه ممکنست موجب فریاد بر سرِ دایه های مهربانتر از مادر شود اما داغ تمنا را بر دلشان خواهد گذاشت .

به امید بهروزی ملت شریف و نجیب و صبور ایران عزیز و رهایی ملت و کشور از شر ناکثین و قاسطین و مارقین و منافقین

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *